اژیرها برای ما به صدا در می ایند
عذرا خانم بارها از دهان ملیحه شنیده بود:اخرین لحظه گفته بود تموم شد جنگ؟..رودم....رودم...عزیزم
عذرا چشم چرخاند سمت اقا داوود که تکه چوبی در دهان گذاشته بود و سعی داشت ان را روشن کند
ملیحه سیگار زر بدون فیلترش را در دهان اقا داوود چپاند و فندک کشید.رو به عذرا گفت:تا خود قطعنامه سیگار نمیکشید...از بعد قطعنامه دوباره شروع کرد
صدای ممتد اژیر امبولانس سرد خانه جمعیت را متفرق میکرد و راه را باز...اقا داوود جستی زد که:تموم شد جنگ...این اهنگ یعنی تموم شد جنگ؟
ملیحه سر داوود را در بغل گرفت و رو به عذرا گفت:مقصر میدونه خودشو...میگه اگه سیگار روشن نمیکردم تو اون تاریکی شاید شناسایی نمیشدیم..والا شاید هم مقصره
وله اخه اژیر سفید کشیده بودن..ولی شاید هم مقصره...رودم...رودم...عزیزم
عذرا گلاب را ریخت روی سنگ قبر و دست کشید
پدرام خزایی
فرزند داوود
تاریخ تولد 1360
تاریخ شهادت 1365
از پاچه شلوار اقا داوود مایع زردی با گلاب سنگ قبر در هم امیخت
************ * * ** * ** *
اژیر وضعیت سفید در سنگر طنین انداخت پدرام رو به پدر که در جیب به دنبال فندک میگشت پرسید؟تمام شد جنگ؟این اهنگ یعنی تموم شد جنگ ؟ فندک شعله کشید
اقا داوود گوشهایش را گرفت و روی دو زانو نشست از گلوی باز پدرام خون بیرون میریخت
یکی از بازیهای دیرینه ی خطرناکی که در تنهایی مرتکب ان میشوم فال گرفتن های نصفه نیمه با کتابهاست
چیزی است شبیه به ایینه نگاه کردن های طولانی در نور شمع یا حرف زدن با ادمها به امید مفاهمه ای مطلق
کتاب را باز میکنم و جملات خودشان خود نما یی می کنند و یا من در میان جملات خود نما یی میکنم.رابطه
رابطه ای دو سویه است . به تازگی توجیهات علمی و غیر علمی مناسبی هم برای این پدیده یافته ام که ریشه
در فیزیک کوانتوم و روانشناسی فرا مدرن و حکمت شرق باستان دارد حالا دیگر خودتان قضاوت کنید
چه ملغمه ای خواهد شد اما به این فکر میکنم که محتویات این اش شلم شوربا هر چقدر هم متفاوت و
نا همجنس و نا همگون باشد در مجاورت حرارتی مناسب و در مدت زمان کافی شوربایی خواهیم داشت
به غایت یکدست و همگون و راحت الحلقوم
به قول ردیارد کپلینگ چون گدایی جامه ارغوانی امپراتورها را به تن میکنم و خود رادر جامه ای از
کلام به اصطلاح بزرگان میپیچم
-خاموش ای گفته ی نغز کوچک.فریاد نزن.به زودی به خشکه عبارتی بدل خواهی شد
-پروردگارا/از شوخی های کوچکم در حق خود درگذر/من نیز از شوخی بسیار بزرگ تو خواهم گذشت
-حالا که خانه میسوزد لا اقل خودمان را گرم کنیم
-یک چیز از تمام ارتشهای دنیا قویتر است و ان اندیشه ای است که زمان ان رسیده باشد
-کلمات همچون افتاب پرست رنگ محیط را باز می تابانند
-محافظه کار کسی است که به اصلاحات اعتقاد دارد اما نه حالا
-تورم نوعی مالیات بندی است که بدون زحمت قانون گذاری بر مردم تحمیل می شود
-بیشتر مردها 2 ارزوی بزرگ دارند اول داشتن خانه و دوم داشتن ماشین برای فرار از خانه
-داوری مردم در حق نویسندگان عجیب و بی ضابطه است بزرگانشان را دیوانه و خرد ترانشان
را ابله می نامند
-چیزی که زن یک نویسنده نمی تواند بفهمد این است که وقتی شوهرش از پنجره به بیرون خیره
شده مشغول کار است
ان ضرب المثل ایتالیایی رهایم نمیکند(حالا که خانه میسوزد حد اقل خودمان را گرم کنیم)
لعنت به این اینده ای که به قول شکسپیر سایه اش را روی حال انداخته است.حس پیش دریافت را میگویم
و هستی که دیگر گونه بود دیگر گونه شد تا دیگر کونه باشد,از چربی چشم
آفریدوگوشت براستخوان ودست و پای و خندید که همه چربیند و هیچ یک
چربی نباشند واز خنده او باد حاصل آمد که کور بود ودیوانه واشرف مخلوقات از جای برکند و بر دیوار کوبید و آتش که حاصل آمد خون بر خاک چکید و باد دیوانه از صوت به کلمه در آمد وکلمه در خون آرام گرفت و زن حاصل شد.ساره نیکو ترین زنان بود,زیبایی ازحوا به ارث برد و از او به یوسف رسید واز یوسف در نوع بشر پخش شد که سارای بود وسارا شد وسره می ناممش حتی اگر صد و بیست و هفت سال گذشته باشد وخواهرم باشد یا مادرم یا همسرم و یکهو که بوی شیر مادرم دهد همه چیز آماده است تا من و این دیوارها بشویم پنج نفر و برای همیشه به خواب روم تا باد بوی این خود سوزی ناگزیر را از میان گونه هایش بگذراند حتی اگر چشمهایش بسته باشد و به همه بگوید نه نه به خدا من سره جان نبوده ام,پس نیستانها بسوزید که بیهوده بلندید و پوک چرا که من خودم هم چیز زیادی نمی دانم,فقط یادم می اید زمینت را که بوسیدم چیزی رویید و مرا در خودش هضم کردو دوباره که بوسیدم چیزی رویید و مرا در خودش هضم کرد و دوباره که بوسیدم........حالا من کجا وان زمین مادری کجاو تو کجا وسره جان کجا و حالا که بر بام این هماغوشی یکنفره نشسته ای مثل جغد و هر بار که می خواهم از خواب بیدار شوم جیغ می کشی که جیغ است ولالایی و چیزی که نمی دانم و چیزی که نمی فهمم و هر بار که می پرانمت با سنگ,از خون پیشانی ام بیهوش میشوم وخواب می بینم زیر پر قویی غسل میکنم و تو جیغ می کشی وبه هوش که می ایم باورم نمیشود تخم خرچنگ بر شاهرگی گذاشته ای که عمری بر بی بار زیتون دست و انجیر پایت شیر رساند,حالا خودت بگو,حق دارم روزی هزار روز دور خودم بچرخم بر درختها وجای ها که بی تو نا محرمند دایره و ورد بکشم یا نه,ولی اما تو بخند سره جان,وقتی که می خندی به شکوفه می شکفانی دسستم را در باد و دامون می گوید به نوا تا هامون که های های باران باران,تا بچکند از سر انگشتان ترنجین بانوی مصر بر آتش ابراهیم که هان سالها,سالهای بی عار,در صد و بیست وهفتمین دور خود بایستید که هابیل و قابیلند به رقص با یک شال بر دو کمر زیر پرتو خورشید که شهرت هزار ساله مرداب را قطره قطره قطره تمام کند و ماه لبریز رنگین کمان یکرنگش را بریزد بر چهره ی هناد که هان تطهیر شدم و زمان در انتهای یلدای پیر باز ایستد و ابلیس عجولانه در هیبت یوسف زانو بشکند بر در گاهت و خدای دوان خود در صور بر دمد و با محرمترین ندیمه اش راز گوید که ای کاش ای کاش ای کاش من هم انسانی بودم و به انگشت شیرینه پنجه که ای زمین بر چرخ این هلال ابروی خوش بچرخ از سیاهی چشم و سفیدی چشم و وای وای وای سره جان حالا دست کدام خدا جمع می کند این آب را میان رگهایی که اسلیمی می شوند روی گندابهای جاری میان انگشت و ران و باز بال فرشته برات کشیده ام تا بپری به آسمان هشتم کنار همبازی هات,خدا و شیطان و دیگران سره جان,و چه رسد به نان,این کلمات آب هم نبود تا گو نه ات را گل بیندازد میان رقص بزرگ موهات و کوچکی دستهام و تف به این......
بارها خودم را تطهیر کرده ام، ولی گویی اب این غسالخانه روغن جلایی است بر جلوه های منظم استخوانهای درد، که بخارات متصاعد خاک را وخون را ناگزیر میکند بر پذیرش تجاوز سرطانی کلمات، چون تعبیر کابوس باکره ای بی پناه، وامانده در کنج انزوا.
از انار و ابریشم سخن نمیگویم ونه از بلور و برفدانه.از انحنای بازو ومروارید دهان سخن نمیگویم و نه ازخنده یار و سرو چمان.از امتداد صدای چرخش مته دندانپزشک سخن میگویم و موجهای همزاد مهبانگش که عصب به عصب را به سکوت می کشاند ازتقدیر محتوم ریزش اوار.
خلاصه انکه می خواهم باز گویم،مساله این است:ان کس که دندانش درد نمی کند نمی داند که دندان درد چیست.
وایا بر این بدن سری نیست؟
وایا بر این سر حفره ای نیست؟
وایا بر این حفره دندانی نیست؟
جلوه گری میکند امروز استخوانهای درد،بر سیاهی این شکاف ،سپیدی دست دندانپزشک،ارغوانی میچرخد،بر اعصاب پر سرشک.
ادبیات،باری،گشایش درد است و
یک قصه نیست بیش درد،وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
با سرطانی اویزان اعصاب چند قطعه را انتخاب کرده ام پیشکش به مطربان خوش قاقا
ای مطرب خوش قاقا تو قی قی ومن قو قو
تو دق دق ومن حق حق تو هی هی و من هو هو
........
پدر!مادر!
مرا به خدا واگذار کنید
خداوند به من
دو شقیقه خواهد هدیه داد
تا کفاره ی خواسته هایم را
خلسه خلسه تیر بکشم
/کورش کرم پور/
روزهای چوب
موریانه را بیدار میکند
وبه او میگوید هنوز چیزی برای جویدن هست
که من ادامه زندگی را در چار پایه ها دنبال کنم
/مهدی مرادی/
.......
هی راه
هی راه
هی پشت راه راه
گاهی بیراهه از فرط رفتن راه میشود
/بهمن ساکی/
.......
رگهایم سپید شد
و انتظار خاکستر شد از بس مرا سوزاند
......
/فرهاد دهقانپور/
گریگور سامسای سوسک من هستم
می خواستم پابلو نرودا شوم
در بازار مستراح ،شلوار فروش شدم
با شاخک های منزجر کننده ام
به شما فرمان می دهم
در این کاسه توالت
بشاشید بر من
/سعید اسکندری/
که سر انجام
سرزمینی مسخرم شد
که شخمزار هوس دیگران بود
وپهنه هوس دیگران تر
ای دژ در به در دالان به دالان
هزار دروازه
/منوچهر شیبانی/
دستمال من زیر درخت البالو گم شده
سواد ندارم
وسکه ای که مرا به خیابان شما ببرد
در خیابان شما
بعضی درختها
از بعضی درختها
درخت ترند
وبعضی از ادمها
از بعضی ادمها
ترند
گریه میکنم
چشم میگذارم
و نمی شمارم
.... /محسن اکبر زاده/
.....
باید تا صبح بیدار بمانم
که اگر تابیدی
سهم بیشتری داشته باشم
/محسن جعفری/
......
سواد موی تو بشکست و افتابی شد
ومن دوباره همین پیر ناتوان بودم
/علیرضا قناد/
........
بعضی از ما
همان کسانی بودیم
که اصلا قرار نبود
هیچ وقت
قدم به این برهوت بگذارند
/مهدی مرادی/
......
و یک ساعت بعد
جنازه را دیدند
که در تملک خود بود
و دیگر از چیزی نمی ترسید
/بهزاد خواجات/
در پایان به سبک محسن نامجو زمزمه میکنم
وایا بر این بدن سری نیست؟ اه که اینطور
وایا بر این سر حفره ای نیست؟ اه که اینطور
وایابر این حفره دندانی نیست؟ اه که اینطور
فیزیک و شیمی تاریخ معاصر ایران در نگاه یک زن

نقدی بر " آن گوشه ي دنج سمت چپ" نوشته ی مهدی ربی
صندلي ، خيابان و خورشيد

در هياهوي عصر الکترونيک هنوز کتابهاي کاغذي با جلدهاي مقوايي جذابيت خود را حفظ کرده اند وهنوز لذت خاص خودش را دارد لمس بافت کاغذ هاي کتاب و بوي منحصر به فردش .
فارغ از نام نويسنده نام انتشارات و عنوان کتاب يکي از عناصري که مي تواند و مي بايست نقش به سزايي را در جلب مخاطب ايفا کند طرح روي جلد کتاب است که در نگاه اول با ايجاد فشار بصري در مخاطب او را ناگزير مي دارد از تورق کتاب و پس از خوانش نيز در نگاه ديگر باره ي مخاطب تثبيت مي کند روايت يا رواياتي را که از ذهن وي گذشته اند.
يکي از هوشمندانه ترين طراحي هاي روي جلد کتاب در سالهاي اخير طراحي اردشير رستمي است بر مجموعه داستان آن گوشه دنج سمت چپ نوشته مهدي ربي که هر دو وظيفه اساسي طرح روي جلد را به خوبي به انجام مي رساند يعني هم جذب مخاطب براي تورق کتاب و هم باززايي اتمسفر و فضاي کتاب پس از خوانش
به لحاظ کمپوزسيون به معناي کنار هم چيدن تشکل وساخت طرح روي جلد متشکل از صندلي خيابان وخورشيد است که به دليل چينش هنرمندانه و هوشمندانه به راحتي سنتز زيبايي را در ذهن ايجاد مي کند از حضور غايبانه انسان معاصر واقع در شهري مدرن که از ميان آن رودخانه اي مي گذرد .اين سنتز ريشه در در هم تنيدگي عناصر تشکيل دهنده طرح دارد.صندلي که دو پايه آن قايم به جاده اي است با خط کشي هاي سفيد که خورشيدي نارنجي رنگ در حال طلوع يا غروب وابسته به آن است .
کتاب داراي 13داستان است که عمده ي آنها با زاويه ديد اول شخص روايت مي شوند اما ميزان صميميت ايجاد شده و باور پذيري داستانها پس از خوانش تنها وابسته به انتخاب زاويه ديد نويسنده نيست بلکه بيشتر متغيري است وابسته به استفاده نويسنده از عناصر روزمره و معاصر به معناي واقعي کلمه وکم هستند داستانهايي که راوي زندگي معاصر به معناي واقعي باشند و به عقيده نگارنده اين نقصي است بر پيکره داستان نويسي معاصر که شايسته است به صورت دقيق آسيب شناسي شود.
از ديدي زيبايي شناسانه و فني تر که به داستانها بنگريم اين امر جز به صورت قشري در داستانها اتفاق نمي افتد. (به جز داستان اول که نام مجموعه نيز از آن گرفته شده است و داستاني است خوش ساخت فني حساب شده و لذتمند)وبه طور مثال در داستان مقبره ذکر مثلا جزييات خريد در راستاي معاصر کردن و عيني کردن داستان تاآن حد پيش مي رود که حتي خواننده جدي و پيگير را دلزده مي کند و صحنه زيبا و نمايشي پايان داستان به واسطه بر هم زدن شديد تعادل در کليت داستان به هدر مي رود ويا ديالوگ پردازي داستان مسيح که با هدف شخصيت پردازي دچار لمپنيسمي از نوع روشنفکرانه مي شود و راه به بيراهه مي برد و يا طرح دستمالي شده ي زخم رقيب که شروع موفق و شگردهاي داستانپردازي هم نجاتش نمي دهد چون پيشاپيش نور پردازي داستان اشتباه صورت گرفته و کلمات درست و باور پذير از دهان شخصيت ها خارج نمي شود در نهايت شخصيتي شکل نمي گيرد و موقعيت بر باد مي رود.
فرانک اوکانر در کتاب صداي تنها شخصيتهاي داستان کوتاه را اولين بار انسانهاي له شده معرفي ميکند .از نظر اوکانر انسانهاي له شده در حاشيه اجتماع سرگردانند،آدم هاي له شده فقط له شده ي مادي نيستند بلکه ممکن است فاقد اعتبار اخلاقي باشند .
داستان مي تونم دوباره ببينمت ؟ از داستان هاي قابل قبول مجموعه است که با کمي اغماض صحنه پردازي مناسب ، طرحي در خور و زبان يکدست ساده و رواني دارد.هنرمندي نويسنده زماني مشخص مي شود که زن از ماشين پياده شده و ما متوجه نقص عضو او مي شويم ودر مي يابيم که نويسنده با ايجاد افت و خيز به جا در طرح داستان و با فضا سازي اروتيک درون ماشين به واسطه ي ديالوگ هاي دقيق و باور پذير ما را آماده مي کند تا آس دست خودش را رو کند و اين آس زماني رو مي شود که طرح داستان از طرح هاي مستهلک داستان هاي مشابه اشک انگيز فرا روي مي کند وما را روبه رو مي کند با لايه اي عميق تر از وجود زن لايه اي که زن نياز دارد آن را لمس کنند :
خنديده بود.خوشحالي پخش شده بود تو صورتش .خون تازه را زير پوستش ديدم .قسم مي خورم.کمي ناز ريخته بود توي صورتش
-من متاهلم آقا شوهر دارم.متاسفم
و اين خريدار طلبي که فاقد اعتبار اخلاقي هم هست از آن انسان هاي له شده ي بطن اجتماع است و در خور داستان کوتاه .
داستان چشم سياهان کيستند؟ داراي بافت لطيف شاعرانه بکر ودوست داشتني است که متاسفانه به دليل تعبيه عناصر نا مربوط ،ناهمگن و گنده گويانه در متن آن کليت داستان به هرز مي رود.اما پايان بندي زيباي اروتيک آن درذهن مي ماند.اصولا نويسنده در ديالوگ پردازي هايي که از پورنو به سمت اروتيک مي روند بسيار قدرتمند ظاهر مي شود و در ساخت اتمسفري که مخاطب را به آن فضا رهنمون مي سازد مهارت به سزايي داردچه در ديالوگ پردازي مانند ديالوگ فوق العاده ي بدترين داستان مجموعه يعني پل :
-تو بين کلينت ايستوود تنها و مارلون براندوي عياش کدام را مي پسندي؟
-آلن دلون زن باز را
ودر ادامه مرد مي گويد : "فکر نمي کردم از اين حرف ها بلد باشي" وزن مي گويد:"کجاش رو ديدي" و باجمله ي ساعت چهار صبح است ما در عمق رنگين يک فضاي اروتيک قرار مي گيريم،
وچه در صحنه پردازي مانند داستان چشم سياهان کيستند؟:
-با عشوه اي که به ابرو مي دهد و تا ساق پا مي کشد ،بلند مي شود و به اتاق خواب مي رود ولي در را نصفه باز مي گذارد و چراغ خواب را روشن مي کند.
ودر پايان :
حالا مي فهمم نمک چه حالي مي برد وقتي در آب حل مي شود
داستان مليحه اما حکايت ديگري دارد داستاني است که خوب است و خوب نيست .زيبايي اين داستان به دليل روايت دقيقي که از وضعيت فرهنگي و اقليمي زيستي بومي ارايه مي دهد قابل توجه است اما اين زيبايي نيز از همان مشکل عدم تعادل رنج مي برد چرا که روايت اين داستان در طرح ساده اش نمي گنجد.طرحي که مرا شديدا به ياد فيلم "American beauty"مي اندازد و يک داستان هفت صفحه اي در جمله ي پاياني اش گره گشايي مي شود و خواننده مي ماند و احساس سرخوردگي و گول خوردني وقيح .
حالا که از طرح روي جلد و متن کتاب گذشتيم مي رسيم به پشت جلد کتاب.زير بار کد فيبا قيمت 1700تومان خودنمايي مي کند که مبلغ ناچيزي است براي خواندن يک داستان خوب ،چند داستان قابل قبول وچند صحنه و ديالوگ به ياد ماندني.
دیروز روز خیلی خوبی بود، آنقدر خوب که با خط قرمز دور هفده تیرماه رو خط کشیدم و الان هم اگه بلند شم چراغو روشن کنم حتماً دور هفده تیر خط کشیده شده و نوشته شده Happy Birth Day To You، اون هم با خط قرمز، از صبح با نازیلا بودم و تا خود نُه شب از چشماش لذت بردم، آخه ميدونی چشماش همون رنگیه که عاشقشم، سبز، سبز روشن به رنگ زندگی و چقدر دیروز خندیدیم، ظهر توی رستوران سر چهار راه اصلی شهرک غرب خوراک کله پارچه خوردیم، همون غذایی که من و نازیلا عاشقشیم با ترشی لیته و مهمتر از همه این که نازیلا گفت بسیار بسیار جای با کلاسی است و من پشت سرش گفتم بله بسیار با کلاس است و بسیار رو یک مقدار کشیدم تا بسیار با کلاس شود و بوی ادکلن نازیلا همة رستوران روبرداشته بود وقتی ميگفت من از سازها اُرگ رو خیلی ميپسندم و من گفتم ساز بسیار کامل، با قابلیت و با کلاسیست و اصلاً من با این دختر روی همة مسائل تفاهم دارم، هردومون از همین شهرهای بزرگ و شلوغ بسیار مدرن خوشمون ميآد یعنی عاشقش هستیم و قول دادم براش یک آپارتمان بسیار شیک توی بالاترین طبقه برج شهر نو بخرم، به اسم خودش، از بس من این دختر و دوست دارم چون از هر نظر، با هم تفاهم داریم، حتی بند ساعت هر دو تامون نقره ایه و رنگ جوراب هر دو تامون خاکستری و هردوتامون از پیتزای قارچ خوشمون ميآد که روش سس خردل ریخته باشن، اون هم تو یکی از رستورانهای با کلاس همراه با صدای معجزه آسای ارگ، این دختر پر از زندگیه، عین چشماش و از بدترین چیزی که بدش ميآد مریضیه، برای همین بود که وقتی سَر میز سرفه ام گرفت، سریع بلند شدم و به بهانة دستشویی ازش دور شدم، رفتم جایی که اون نباشه، جایی که نازیلا نباشه و تُف کردم، عجیب بود رنگ خلطم عین رنگ چشمهای نازیلا سبز بود عین رنگ شلوارم، به اضافة چند رگة قرمز به رنگ پیراهنم، به رنگ ناخنهای نازیلا، به هر حال او بویی نبرد و پرسید : دختر خالهات که گفتی، کی ازدواج ميکنه ؟ و من گفتم احتمالاً تابستون، اون هم چه شوهری و بعد فکّم رو آوردم جلو، دختری که فقط بلد باشه کوبلن بدوزه لیاقتش همینه و نازیلا خندید و گفت این دوستت امید، چرا زنشو نميفرسته کلاس لاغری ؟ و بعد لُپش رو باد کرد و دستهاشو از هم، باز کرد و گفت توپولوف و هر دو تامون خندیدیم و از خوردن پیتزای قارچ با سس خردل فراوان بسیار لذت بردیم و من کیف ميکردم از این که بوی ادکلن نازیلا تمام رستورانو برداشته، به پیشخدمت هزار تومن انعام دادم و اون با صدای بسیار نازکش تشکر کرد، نازیلا ریز خندید، از رستوران که مياومدیم بیرون، بازوش رو توی بازوم حلقه کرد و ابریشم مانتوش که یک زیپ سرتاسری داشت به ابریشم پیراهنم که زیپشو تا بالا کشیده بودم کشیده شد، بوی ادکلنش گیجم کرده بود و چقدر چشمهایش خوشگل بود، عین زندگی سبز و من چقدر دوست داشتم لبهای بسیار باریکش رو ببوسم وقتی دستم تو موهای قرمزش بازی ميکنه، ولی ما هنوز نامزد هستیم و من نباید زیاده روی کنم. گفت این انعام دادنت خیلی حرکت با کلاسی بود ولی یا رو عجب صدای مضحکی داشت و ریز خندید، گفتم این که چیزی نیست، یک همکلاسی داشتم، اسمش، اسمش نازنین بود، لاغر بود مثل چوب خشک ولی صداش عین معتادهایی بود که روز سه پاکت سیگار مگنا ميکشن و صدامو کلفت کردم و گفتم استاد استاد و نازیلا ریز خندید، عاشق این ریز خندیدنهاش هستم، عین خانمهای خیلی با کلاس، دیگه جلوی در خونه شون بودیم و وقتی ميخواست بره، تسبیح سربی فلزی کاری شده ام رو توی دستهاش گذاشتم، قرمزی ناخنهاش توی تاریکی هم مشخص بود و لبهای بسیار باریکش و سبزی چشمهاش، این دختر پر از زندگیه و من قول دادم در اولین فرصت کلاس ارگ ثبت نام کنم و قبل از این که سرفه ام بگیره باهاش خداحافظی کردم، خلطم سبز بود عین چشمهای نازیلا سبز روشن به اضافة چند رگة قرمز، درست همون موقع اون پرندة لعنتی از بالای سرم رد شد احتمالاً این خواب بد به خاطر همون پرنده است خواب دیدم از توی نغم یک نفر عین خودم...
***
من و نازی جفت هم نشسته بودیم و خودمون رو به هم فشار ميدادیم و از کشک بادمجون خالهام که بوی نعنای تازه ميداد ميخوردیم و من حواسم بود لقمههام از لقمههای اون بزرگتر نباشه و اون هم با دهن گشاد، سارافون آبی و جوراب سفید قشنگترین دختر دنیا بود وقتی گفت موقعیکه بزرگ شدیم با هم عروسی ميکنم و انگشتامونو تو هم حلقه کردیم و نازی که کوبلن ستاره ایش رو ميدوخت من از دکه اسمال کچل براش یک آدامس بادکنکی دزدیدم و درست به اندازه سهم خودم بهش دادم، وقتی با دهن گشاد آدامس ميجوید قشنگترین دختر دنیا بود و من يقة علی روات زاده که بهش گفت تو خنگ ترین دختر این مهد کودکی رو تا سر کمربندش جر دادم و و قتی مداد طلایی ام رو بهش دادم دیگه گریه نکرد و گفت موقعیکه بزرگ شدیم با هم عروسی ميکنیم و انگشتامونو تو هم حلقه کردیم. گفتم ولی باید واسه سارا فونت دکمه بذاری، من از این زیپها که ميگه ویـــــــــژ خیلی بدم ميآد، اون شونههاشو بالا انداخت و دستشو دور گردن مهرداد که دندوناش انگار از دهنش بیرون بود و سیم داشت حلقه کرد، مهرداد پسر عموش بود و شبها با ماشین بابای مهرداد ميرفتن بیرون و من مدام روی لبة حوض که شکل ستاره بود یک پایی راه ميرفتم و همه اش مواظب بودم نیفتم و بوی بهار نارنج مياومد.
***
ميدونستم ساعت دو ميآد، کلاسشون ساعت دو شروع ميشد و شاگرد اول کلاسشون با من خیلی رفیق بود، خیلی قشنگ ميزد بهش ميگفتن امید ویولن، اسمش روزا امید پرسیدم، نازلی
آخرین لقمه رو گذاشتم دهنم، با نصف پیاز، آبگوشت بهترین غذایی بود که دوست داشتم، اون هم آبگوشت دیزی طلایی، اون هم مال احمد آقای اصفهانی، چقدر دوست داشتم اون هم آبگوشت دوست داشته باشه، اگه یک بار نگاهم ميکرد با سر بهش اشاره ميدادم، ميتونستم نصف پیاز مو بهش بدم ولی اون راست راه ميرفت و به هیچ جا نگاه نميکرد فقط ميدونستم ویولن دوست داره، وقتی صداش زدم تعجب کرد، گفت اسم منو از کجا ميدونی ؟ دونههای عرق درشت پشت لبش نشسته بود، به درشتی پوستههایی که روی سرم ميزنه، موهاش قهوه ای بود و لبهاش گوشتی و من فهمیدم که چقدر موی قهوه ای و لب گوشتی دوست دارم و چقدر دوست دارم اون تیکه دستمال کاغذی رو که پشت لبش چسبیده بود بخورم، گفت عقب تر وایسا دهنت بوی پیاز ميده، گفتم منم ویولن ميزنم گفت چند وقته ؟ گفتم تازه کارم، با من دوست ميشی ؟ گفت از این بچه بازیها خوشم نميآد و یکهو تسبیح دانه قرمزم پاره شد و هر دونة تسبیح رو که از زمین جمع ميکردم یک فحش به بابام ميدادم که چرا هيچ وقت برایم ویلن نخريد و بوی گیس* و شرجی همه جا رو پر کرده بود و دونهها رو بی خیال شدم و قسم خوردم کاری کنم همیشه سرم پوستههای درشت بزنه.
چند سال طول کشید تا همه جا بوی گیس و شرجی ندهد، توی آزمایشگاه بودیم و من ميخواستم اسیدبوریک رو رقیق کنم ولی حواسم به ارلن روغن و آب بود که کفش روغن بود و سرش آب و این روغن و آب هیچوقت با هم قاطی نميشد، امید کنار دستم ایستاده بود، یکهو یک نفر از پشت صدام کرد آقای.... دیگه هیچی ندیدم، یعنی نشنیدم، فقط ميدیدم که لبهاش تکون ميخوره و یک چیز نرم تو گوشم بالا و پایین ميره و نگاهم که بین چشم و گونه و صلیب توی گردنش بازی ميکرد دلم ميخواست امید بخوابه تا ته کفشمو محکم بگذارم روی صورتش و فشار بدم، ميخواستم بگم نازنین بیا بریم با هم یک بستنی حصیری بخوریم وسط خونه باغی که واست ميسازم و کاجهای بلند داره اما گفتم معذرت ميخوام اگه ممکنه ميخوام در مورد در مورد در مورد خودم باهاتون صحبت کنم و به ناخنهاش که نه لاک داشت و نه انگشتر نگاه ميکردم، چقدر کشیده و بلند بود و چقدر کشیده و بلند بود و چقدر کشیده و بلند گفت گفت گفت شرمنده ام من اقلیت هستم ضمناً نامزد دارم، دلم ميخواست دراز بکشم تا امید از روی صورتم رد بشه و ته کفششو محکم روی دهنم فشار بده، اولین سرفهها از همون موقع شروع شد، خون که توی خلطم دیدم استفراغ کردم که توش یک تکه زبون گوسفند و قارچ له شده بود که بوی خردل ميداد یک چیز گرم توی گوشم بالا و پایین ميشد و خوابم گرفت.
توی این خواب بد دیدم یک نفر درست عین خودم از توی تُفم اومد بیرون و دور هفده تیر خط کشید اون هم با رنگ قرمز، درست همون موقع که اون پرنده لعنتی از بالای سرم رد شد. حالا هر وقت ميخواهم بخوابم یک نفر توی گوشم ميگه: اگه مردی بخواب، همون پرندة لعنتی که مدام ميخونه موسی کوتقی، موسی کوتقی موسی کوتقی.