تبليغاتX
عامو قلی

توهم قبل از عمل انقلابی به صورت حقیقت مسلم پدیدار می گردد و مردم تشنه (تغییر) را به تب و تاب وا میدارد.در اینگونه مواقع مردم متعلق به هر قشر و طبقه لطیف و آرمانی میشوند و در رویای آینده ای بهتر فرو میروند.به همان نسبت که درجه اغماض و چشم پوشی آنان از نکات نا مطلوب ایدیولوزی جدید افزایش می یابد شعور انتقادی شان نیز فروکش میکند و شناخت واقعی از ماهیت حقیقت تازه را از کف میدهند.

به توده های انقلابی که منقلب و بی قرار در یک شتاب انقلابی هیجان آور می سوزند و حتی به پیروان سایر مسلک ها و ایدیولوزی ها که فضای جامعه آینده را به موجب وعده و وعیدها پهنه ی جولانگاه آزاد آرا و عقاید خود تصور می کنند تنها آن بخش از حقیقت تازه القا می شودکه مربوط به بر اندازی نظام موجود است

در کشاکش جنبش انقلابی فرمانروا و دستگاه تبلیغاتی اش به مشخصات و کیفیات (طرحی) که در آینده  پس از پیروزی پیاده خواهد شد کاری ندارند و در روشن کردن گوشه ها و دقایق (برنامه ریزی)آینده اصراری نمی ورزند.تنها یک شمای کلی از آنچه خواهد آمد به دست میدهند ولی آنچنان گنگ و مجرد که به هر تفسیری راه دهد.به علاوه آنچه  هنگام جنبش انقلابی وعده میدهند مشتی حقایق آشکار و کلی اند که جای هیچ گونه شکوه ای باقی نمیگذارند از آزادی عدالت برابری اقتصاد سالم کار و اشتغال فراوان سازندگی در همه سطوح و توانایی های بیکران قومی نزادی و دینی خلایق سخن میگویند و همه را به احیای جانعه ای جدید و بهشت آسا دعوت میکنند.حقایقی که قند در دل خلایق آب میکند امیدشان را افزون و اعتقادشان را به رزیم جدید راسخ تر میکند.به نظر میرسد که چیزی از مردم پوشیده نیست.ظاهر و باطن یکی است و هر چه فرمانروا خواستار است همان است که مردم از ته دل میطلبند.

قصد مشخص و خصم معین است.

اما اما اما دروغها از آنجایی رو میشوند که جنبش انقلابی به ثمر میرسد.اگر قبل از انقلاب هدف تکذیب و بر انداختن نظام موجود بود این بار درست ضد آن است که مصداق پیدا میکند:تایید ونگهداری وضع موجود به هر بها

بدین سان انقلاب دورو پیدا میکند و در گذر از فرایند(نفی به اثبات)کم کم صد و هشتاد درجه میچرخد و آن روی دیگر خود را آشکار می سازد.چرخشی که دایمی است و کلیه اصول و قوانین و قول و قرارها را در بر میگیرد

حقایق دیروز دروغهای امروز میشوند

اگر در سر آغاز یا سپیده دم انقلاب مردم میدانند آزادی چیست از آن روست که میتوانند تا حدی آن را عملن تجربه کنند اما پس از چندی و در گذار تکوین نظام توتالیتر خلایق رفته رفته از خواب و خیالهای خوش و معصومانه بیدار میشوند و به تمامی تلخی و نکبت آن (فریب بزرگ)در خود و بیرون از خود پی میبرند

اینگونه است که مسخ انسانها امکان پذیر میشود

همه از هم شکوه و ناله دارند و به یک بغض و کینه ی بزرگ اغشته اند و (دیگری) را در خوش باوری و بلاهت انقلابی اش مسوول مصیبت وارده میدانند و از اینکه مقهور دو رویی و فریبکاری انقلابی شده اند از خود و دیگری و زمین و زمان بیزارند

بدین ترتیب وقتی فشار بیش از حد و دستها از همه جا کوتاه شد غریزه بقا نا آگاهانه کار خود را انجام میدهد:انسان عاصی و مایوس جنایت را میپذیرد و در پناه ایدیولوزی حاکم به توجیه ان میپردازد....و یا اگر نتواند ابنچنین راحت نقاب غفلت به چهره زند راه دیگری میجوید:از همه چیز میبرد و در انزوای عارفانه ای فرو میرود

این راه راه آشنایی است و به خصوص در جوامع آسیایی و کشورهایی که از دیر باز محکوم به حکومتهای استبدادی بوده اند قدمت طولانی دارد

به عتاوه خطر بزرگی که برای فرد مغلوب در نظام توتالیتر وجود دارد تنها این استحاله اجباری نیست بلکه تداوم این حالت است که به تدریج با رشد و استقرار ستونهای قدرت عمیق و ریشه دار شده و همه را به ((انسانهای توتالیتر))مبدل میکند

این بزرگترین بلاست و وقتی کار به اینجا برسد فاتحه ی یک ملت یکسره خوانده شده است.

 

قسمتی از کتاب :

                    روشنفکران رذل و مفتش بزرگ نوشته داریوش مهرجویی—نشر هرمس

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت توسط علی روات زاده |

از عشقی دیرین رسته ام

دیگر تمام زنان زیبایند

 

 

                                     از مجموعه تو خواب عشق میبینی من خواب استخوان

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت توسط علی روات زاده |

تو نام نقره یی ات را در پشت گیسوان ات پنهان کردی

 

بهار رویا هایم را رنگ کرده بود که من

 

افشا شده

 

در بلوارهای اطلسی و الکل قدم زدم

 

حدود عصر بود

 

که سنگفرش ها کفش های تو را صدا کردند

 

اما تو همچنان هاله های نامت را

 

در پشت ابرهای سیاهت پنهان کردی

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت توسط علی روات زاده |

شاخ گوزن ها

 

عاج فیل ها

 

دندان مارها

 

و ارمغان های بی مصرف را رها کردم

 

و به اینجا رسیدم

 

اکنون به خاک خوب می افتم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط علی روات زاده |

داستانهای کافه زیر دریا

بیگانه

گرسنگی

 مرشد و مارگاریتا

مردی که حرف میزند

 

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط علی روات زاده |

برادرم برایم از مفهوم نوشابه در دهه شصت گفت.گفت که نمیتوانی درک کنی که نوشابه ها چه عناصر حیاتی کمیابی برای کودکان این دهه بوده اند.مکثی کرد و سپس ادامه داد نوشابه های سیاه و زرد و سپس سبز آن دهه برایم سرشار از خاطراتند

به او میگویم اما من دهه هفتاد را هم به یاد نمی آورم.خود را در دهه هشتاد  پیدا کردم و در اواخر آن دهه باز هم دچار خود فراموشی شدم.دهه نود هم که پر از سیاهی و ابهام است مانند سیاهی های نوشابه های دهه شصت

برادرم میگوید پس بیا با هم به دهه سی و نطفه پدر بازگردیم.موافقت کردم . دهه های چهل و پنجاه را در خاموشی مطلق گذراندیم..خسته شدیم و از درون کیسه اسپرم پدر فریاد زدیم بگذار در قرن آینده به دنیا بیایییم

جوابی نشنیدیم و در گوشه ای از سیاهی های دهه نود نشستیم..گویی پدر در میانه این دهه خاموش شده است و دیگر توانی برای بردن ما به قرن آینده ندارد

 

با خنده به برادرم میگویم ما نطفه های یخ زده قرن هستیم که هیچ گاه فرصت انزال پیدا نکردیم و باهم بلند بلند بلند میخندیم

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط علی روات زاده |

اینک این منم

آتش افروزه بادهای سرد

علی روات زاده

با ده چخماقه بی رمق

آویخته از بازویی مرده

در شعبده ناتمامه افتابی تمام

در شانزده سالگی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت توسط علی روات زاده |

زندگی بالا پایین دارد

زندگی ام در سر بالایی است

سرازیری ام حتمن قبر خواهد بود

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت توسط علی روات زاده |

پرنده های پدرام

بلبل های وحشی،فنچ ها و کفتر چاهی ها،خورشید را که دیدند آرام میلغزد روی آسمان نخلستان،از رودخانه گذشتند و نشستندزیر ایوان تا پدرام بیاید و خرده های نان و برنج سفره را بتکاند پای نخل،کنار بوته های گوجه و بامیه و مثل هر روز خیره شود به خانه های آنسوی رودخانه واز همان بالای ایوان و پشت پنجره هی موچ بکشد برایشان،برای بلبل های وحشی فنچ ها و کفتر چاهی ها

 

موچ.....................................................موچ................................موچ

فنچ کوچکی از لای گرد و غبار دیده بود که هزار پرنده ی کوچک از میان شیشه و پنجره و دیوار گذشتند و پدرام که هیجان زده جیغ میکشید سوار بر پشت سرد یکی از پرندگان کوچک از رودخانه گذشت،از میان شیشه و پنجره و دیوار خانه های آنسوی رودخانه گذشت و آنجا با عدنان آشنا شدکه تقسیم اعشاری را درست بلد نبودو با نوال که لی لی بازی کردنش از عدنان و پدرام بهتر بود.بعد دوباره همراه با عدنان و نوال سوار بر پرندگان کوچک از رودخانه گذشتند و با پوریا وسپیده وعلیرضا آشنا شدند،بعد دوباره از رودخانه گذشتند و دوستان جدیدی پیدا کردند،احلام که انگشت کوچکش را تنور گلی سوزانده بود و فواد که نوشابه را یک نفس سر میکشید

فنچ کوچک که بارها داستان آشنایی  میروسلاو،آندره،موسی،ایوان،مارتا،آریل،خوان،میشل،انور،ریکاردو،جو،خوزه،یاسر،شبنم،امیل،مریم،گابریل و نانا را

از زبان بلبل های وحشی شنیده بود،نوک ترک خورده اش را از زیر گردن نرم کفتر چاهی قرمز بیرون کشید و دید که پدرام سوار بر پرنده ی کوچک دوباره از میان شیشه و پنجره و دیوار گذشت و در اتاقش کنار سفره ی هزارسوراخ به خواب رفت پیش از آنکه هزار پرنده ی کوچک با

بدنهای سرد در قلب،ریه،گلو و پاهایش آرام بگیرند

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت توسط علی روات زاده |

مدیر روابط عمومی/کارگر کشاورزی/تحویلدار بانک/دستیار فیلمبردار/سرپرست کارگاه

فروشنده موبایل و لوازم جانبی/پرتونگار صنعتی/میرزا بنویس استانداری/مدرس ریاضیات/مدیر تولید سینمایی/مدرس فیزیک/مهندس ناظر/فروشنده کتاب/بازار یابی

داستان نویس/کارگزار بیمه/منشی/آهن فروشی/پادویی/کار پردازی/مدرس هندسه

سرپرست کارگاه/فیلمنامه نویس/تکنسین کشاورزی/مسول دفتری/ادیتور ادبی/تلفن چی/بازرس فنی

به مجموعه بالا مقداری فعالیت بدون عنوان مشخص کاری را اضافه کنید و بگویید به نظر شما کسی که در چهار سال گذشته مجموعه تجربیات بالا را پشت سر گذاشته است در چها ر سال آینده به چه کارهایی خواهد پرداخت؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت توسط علی روات زاده |